فربدفربد، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

فربد جوجو، پسر مامان

سلم من دیگه بزرگ شدم دلم خواست اسممو تغییر بدم ولی این اسم متعلق به مامانم هست بنابراین اسم فربده

تولدت مبارک

عزیز دلم تولدت مبارک ، عشق مامان تولدت مبارک ، عاشقتم  خیلی خیلی خوش گذشت طبق معمول کلی کادو گرفتی و خوشحال شدی مرسی از همه دوستانی که زحمت کشیدند و تولدت رو تبریک گفتند و مرسی از کسانی که تو این مهمونی شرکت کردند و باعث خوشحالی بیشتر ما شدند .   ...
1 خرداد 1392

دوست دارم ، دوست ندارم

وقتی غذا نمی خوری یا مسواک نمی زنی و یا هر کار دیگه ای که منو ناراحت می کنه انجام می دی خودت سریع میگی مامان دوست دارم . و اینقدر دوست دارم رو تکرار می کنی تا منم بگم منم دوست دارم اونوقت خیالت راحت میشه. وقتی خیلی خوشی با خودت میگی مامان دوس دارم ، بابا دوس دارم ،خاله دوس دارم ، اومی دوس دارم و ..... همه رو به زبون میاری  و وقتی با هم دعوامون میشه و عصبانی میشی دیگه هیچ کس رو دوست نداری ، مامان دوس ندارم ، بابا دوس ندارم ، خاله دوس ندارم و ....... عاشقتم با این کارات ...
11 ارديبهشت 1392

حرف زدن و کارهای fafo

تعداد کلماتی که یاد گرفتی و تکرار می کنی بیشتر شده خیلی نگرانت بودم ولی می بینم روز به روز بهتر می شی . یه مدت اسم خودت رو fafo می گفتی و یه مدت دیگه afo  الان خیلی سعی می کنی درست تلفظ کنی ولی بازم نمیشه . صبح که بیدار میشی جلوی تلوزیون می شینی و میگی کارتون . هر شبکه ای رو که میارم اگه کارتونش رو دوست نداشته باشی می گی : این خوبه نیست . و به کارتون مورد علاقه ات که برسی میگی : آهان این خوبه . مامان این چیه : نقاشی مورد علاقه مامانت    و تو با یه اعتماد به نفسی میگی : آهان کلی ادا داری اگه بخوام همه رو بنویسم چند ساعتی رو باید بشینم پای کامپیوتر که اصلا امکان نداره . چون وقتی شما بیدارید اجازه کار با کامپیوتر رو ...
25 فروردين 1392

نوروز 92

طبق معمول همیشه تعطیلات عید رفتیم شمال . و طبق معمول خیلی خیلی خوش گذشت . طبق معمول دیدو بازدید از فامیل ها . رفتن کنار دریا . رفتن به دل طبیعت و جنگل و خوردن کباب. امسال به تو از همه بیشتر خوش گذشت البته بعد از یکی دو شب همش می گفتی بریم خونه مامان . دلت برای خونه تنگ شده بود . آخ آخ عجب سوغاتی ای از شمال آوردیم سرماخوردگی وحشتناک . اول تو سرما خوردی و بعد طبق معمول من .
14 فروردين 1392

دوستت .....

هر وقت که سرم گرم کاریه و کمتر به تو توجه می کنم میایی منو بوس می کنی و می گی دوست دا.... البته فقط من متوجه می شم که تو داری می گی دوستت دارم . وقتی این جمله رو می شنوم مثل اینه که تمام لذت های دنیا رو تو یک لحظه می برم .  عاشقتم مامانی ، آخه تو عشق منی، تو زندگی منی، من هم   دوستت دارم  ...
13 اسفند 1391

پسر شجاع

دکترت یک سری آزمایش چکاپ برات نوشته بود من فکر کردم موقع خون گرفتن اونجا رو میذاری روی سرت . ولی نشستی تو بغل من و خانومی که آزمایش می گرفت گفت محکم بدنت رو بگیرم یکی هم اومده بود کمکش که دستت رو بگیره بابا هم روبرو ما ایستاده بود و به تو نگاه می کرد و منتظر که اگه گریه کردی ساکتت کنه ، یک کمی طول کشید که رگت رو پیدا کردند وقتی سرسرنگ رو تو دستت کردن اصلا به روی خودت نیاوردی یک کمی نفس نفس زدی و هیچ خبری از گریه نبود الهی مامان قربون پسر شجاع خودش بره . اون دو تا خانم خیلی تعجب کردند و احتمالا از زیر روسری تو تا شاخ در آوردند .  زنده باد پسر شجاع مامان   ...
1 اسفند 1391

کلمات جدید

یه چند تا کلمه جدید یاد گرفتی  پتو ، نستنی ، مینا ، بابو ( بانو ) ، سونیک ، .....  جملات کوتاهی هم می سازی مثل  آب سرد بده ، شیر کیک بده ، بلد نیستم .مامان پاشو . مامان بیا.   عزیز دلم خیلی سعی می کنی حرف بزنی ولی نمی تونی با دکتر مشورت کردم گفت تا 3 سالگی صبر کنم بهتر نشدی باید بریم گفتار درمانی . ...
1 بهمن 1391

دندون های فربد خراب شده

واااااااااااااااااااای آخه یعنی چی هنوز همه دندون هات رو در نیاوردی می بینم که دندون های آسیابت سوراخ شده و داره خراب میشه وای خدا حالا من چه کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از بس که شکلات و کیک و شیرینی خوردی ...
1 بهمن 1391

کلمات جدید فربد

اسمت چیه ؟ fafo اسم دوستت چیه ؟ سپه ( سپهر) از چی می ترسی ؟ شتو ( شتر ) چی دوست داری بخوری ؟ ماس یه مدتی می گفتی دمه ما هم نمی فهمیدی چی می گی بعد از مدتی فهمیدیم که با باز و بسته کردن در میگی دمه.   ...
3 دی 1391

فربد برسام و مهرشاد

بعد از یکی دو بار رفتن خونه دختر دایی و بازی کردن با برسام ، یه شب برسام و مامانش وخاله هاش همراه مهرشاد اومدن خونه ما ، از همون اولش خیلی برسام رو اذیت کردی و فقط با مهرشاد بازی می کردی حتی اجازه نمی دادی که برسام هم با مهرشاد بازی کنه تمام اسباب بازی هات رو از دست برسام می گرفتم و طفلکی همش گریه می کرد . خلاصه اینکه آخرش هم انگشتش رو گاز گرفتی و باعث شد که برسام ازت بترسه .طفلکی خودش می رفت تو یه اتاق و با خودش بازی می کرد ولی باز هم یواشکی یه سری بهش می زدی که مبادا چیزی از وسائل تو رو برداشته باشه.  عجب شبی بود ٣ تا پسر خوب معلومه چه آتیشی می سوزونند .آخه چرا نمی ذاری برسام با اسباب بازی هات بازی کنه وقتی هم که رفته بودیم خونش...
3 دی 1391