فربدفربد، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

فربد جوجو، پسر مامان

سلم من دیگه بزرگ شدم دلم خواست اسممو تغییر بدم ولی این اسم متعلق به مامانم هست بنابراین اسم فربده

به من نچسب

فربد تو رو خدا اینقدر به من نچسب،  به هیچ کاری نمی رسم حتی نمی تونم برات غذا درست کنم حتی نمی ذاری برات آب میوه بگیرم . ای بابا اینقدر به من نچسب . کممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممک   ...
22 شهريور 1390

دوباره آتلیه

باز رفتیم آتلیه برای عکاسی ، از شانس ما کولر خراب بود و هوا خیلی گرم . خانم عکاس تند و تند ازت عکس مینداخت و تو طبق معمول گریه و نق . اسمت رو گذاشت قرتی جدی به همکاراش می گفت داره می رقصه ولی نمی خنده و جدیه .   ...
13 شهريور 1390

بوسه فربد

امروز برای اولین بار فربد منو بوسید وقتی بهش گفتم مامان و ببوس لباش رو آورد نزدیک و بوسم کرد . وای مامان فدای او لب های قشنگت بشه این یکی از بهترین خاطرات زندگی و بهترین هدیه ایه که تا حالا گرفتم . هدیه ای از بهشت. خدایا شکرت .       پسرم یاد گرفته که بوس بفرسته این روز ها چند قدم می تونی راه بری و خیلی ذوق می کنی . ...
12 شهريور 1390

ماموریت دوباره بابا فری

بابا فری دوباره رفت ماموریت و من و تو تنها شدیم هفته اول خاله سمیرا اومد خونه ما و هفته دوم ما رفتیم خونه مامان جونی . خونه خودمون که بودیم خیلی بهتر بودی ولی اوجا که رفتیم خیلی بی طاقتی می کردی بهونه خونه رو هم می گرفتی وقتی به خونه برگشتیم و سوار آسانسور شدیم شروع کردی به خندیدن و خیلی خوشحال شدی . صبح هم که بیدار شدی و بابا فری رو دیدی از خوشحالی دور خودت می چرخیدی .   ...
4 شهريور 1390

خواب

پسر گلم ، آخه چرا اینقدر خوابت سبکه ، به سختی میخوابونمت و با کوچکترین صدایی بیدار می شی ، وقتی خوابت عمیق میشه میرم تو آشپزخونه یک کمی کار کنم با صدای قیژ در کابینت بیدار می شی. حتی بعضی وقت ها با صدای کشیده شدن دمپایی روی سرامیک بیدار می شی، و خیلی صداهای دیگه. وقتی هم که میخوابیدی همش خواب می دیدی و بیشتر اوقات تو خواب گریه می کردی. اصلا پستونک نمی خوری وقتی مذارمش دهنت دو تا مک می زنی و بعد شوتش می کنی اونطرف . بخواب عزیزم بخواب . من همش نگرانم که این کم خوابی برایت ضرری نداشته باشه. ...
25 مرداد 1390

وبلاگ نویسی مامان

بلاخره وبلاگ به روز شد. تقریبا یک ماه طول کشید که یک سری از خاطرات فربد رو توی این وبلاگ بنویسم من وقتی با این وبلاگ آشنا شدم که فربد 13 ماهش بود . هم باید با محیط آشنا می شدم و هم خاطره می نوشتم اکثر شب ها که فربد حدود ساعت 1 می خوابید من هم تا ساعت 3 بیدار می موندم و وبلاگ طراحی می کردم . قابل توجه که تو این فاصله   2 بار بیدار می شد و منو می کشوند طرف خودش . بعضی روز ها که  1 ساعت میخوابید سریع می پریدم نهار می خوردم و یک کمی طراحی می کردم . بلاخره تمام شد . از این به بعد خاطراتش رو به روز می نویسم . ارزش این همه سختی رو داشت من هر کاری برات می کنم عزیز دلم قربونت بشم. میشه گفت خودم تو این مدت خیلی لذت بردم  امیدوار...
21 مرداد 1390

عید مبعث

عید مبعث رفتیم پارک نهج البلاغه ، تو توی ماشین خوابیده بودی وقتی رسیدیم اونجا ، داشتند آتیش بازی می کردند صدای خیلی بلندی داشت که بیدار شدی و با دیدن نور های توی آسمان خیلی تعجب کردی و کم کم عادت کردی و خیلی بهت خوش گذشت تازه اونجا هوا خیلی خنک بود و خوب شد برات لباس اضافه آورده بودم مجبور شدیم 2 تا لباس و شلوار برات بپوشیم کنیم تا گرم بشی . ...
20 مرداد 1390