فربدفربد، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

فربد جوجو، پسر مامان

سلم من دیگه بزرگ شدم دلم خواست اسممو تغییر بدم ولی این اسم متعلق به مامانم هست بنابراین اسم فربده

مروارید های کوچولو

  اولین مروارید ها وقتی که ٩ ماه و ١٠ روزت شد تو دهنت ظاهر شدند. پسرم داره دندون در میاره اولین گاز رو از خودت گرفتی انگشتت رو آورده بودی بالا و گریه می کردی با کمک مامان جونی و خاله سمیرا برات آش دندونی پختم چقدر هم خوشمزه شده بود برای اینکه ازت عکس بگیرم گذاشتمت کنار ظرف آش، با اینکه خیلی مراقب بودم ولی یک دفعه دستت رو کردی تو ظرف آش و یه کوچولو سوختی مامان بمیره برات چقدر گریه کردی . بچم موقع دندون در آوردن خیلی اذیت  شد و خیلی بی قراری می کرد. از وقتی که از خواب بیدار میشدی تو بغلم بودی تا وقتی که بخوابی . بیچاره مامان ...
11 مرداد 1390

مثلا داری حرف می زنی

تو ٨ ماهگی شروع کردی به دددد کردن الهی مامان قربون او لبات بره که موقع حرف زدن بالا و پایین میشن آخ دلم میخواد توی دهنت رو ببوسم . وقتی جلوی آینه دددد می کنی از خودت خجالت می کشی مامان فدای خجالت کشیدنت بشششششششششششششششه. کم کم نشتن رو هم داری یاد می گیری. ٩ ماهت که تموم شد ، کاملا نشستی پسرم یه کمی تنبل تشریف دارند .   ...
11 مرداد 1390

عاشورا و نذر علی اصغر

وقتی تو تو دل مامان بودی همه نگران سلامتی ات بودیم . هر کسی نذری کرده بود مامان جونی نذر کرده که لباس علی اصغر تنت کنیم ما که رفته بودیم شمال این لباس رو اوجا تنت کردیم 7 ماهت بود و جالبه که توی اون همه سرو صدا خوابیده بودی  تو که توی خونه با کوچکترین صدایی بیدار می شدی باصدای تبل و خوندن و ... بیدار نشده بودی . عجب وروجکی هستی تو . ...
10 مرداد 1390

دریا

بعد از عاشورا تاسوعا یک چند روزی شمال موندیم  . روز های اول خیلی بی قراری می کردی شب اولی هم که اونجا خوابیدیم با صدای گریه وحشتناک از خواب پریدی و هر کاری می کردیم نمی تونستیم ساکتت کنیم .کم کم بهتر شدی . رفتیم خونه دوستان و فامیل ها بردمت باغ پرتقال با دیدن پرتقال ها فقط میخواستی بهشون دست بزنی. حالا تو بغل همه می رفتی و من خیلی خوشحال بودم . بعد یک روز رفتیم دریا . یعنی آذر ماه 89 دریا رو دیدی 7 ماهت بود از همون لحظه ای که رفتیم تا موقع برگشتن چشم از دریا بر نمی داشتی . ...
10 مرداد 1390

سرسره سواری

6 ماهت بود که برای اولین بار سوار سرسره شدی و خیلی خوشحال بودی . همش به بازی بچه ها نگاه میکردی. عزیز دل مامان ، یکی یک دونه مامان ،گل گلخونه مامان   ...
4 مرداد 1390

کامپیوتر

برای ساکت کردنت برات انیمیشن می گذاشتیم و متاسفانه به کامپیوتر عادت کردی . یکی از برنامه های روزانه ات بود خوب چه کنیم ما همش خونه نشین شده بودیم کسی رو هم نداریم که بریم خونش .چقدر بریم خونه مامان جونی . آلودگی هوا هم که روز به روز بد تر میشه و می گن بچه ها رو بیرون نبرید. ...
30 تير 1390

آینه

اولین باری که آینه دادم دستت حدودا ٦ ماهت بود خودتو تو آینه که می دیدی می خندیدی بعد با دست آینه رو کنار می زدی و پشت اونو نگاه می کردی که ببینی کی پشت آینه است . یه کوچولو هم یاد گرفته بودی که بشینی . ...
30 تير 1390